يحيى دولت آبادى

15

حيات يحيى ( فارسى )

آورد . آقاى معلم كتاب صرف مير و امثله را براى ما درس ميگويد اگرچه درس گفتن اين گونه كتابهاى ابتدائى براى او اشكالى ندارد ولى از شغل معلمى و تربيت آموزگارى اطفال به كلى بى خبر و بعلاوه طبعا كم‌تقرير است . معلم ما چون ميخواهد مطلبى را بيان كند رنگ صورتش قرمز مىشود زبانش لكنت گرفته عاجز ميماند بطوريكه گاهى در بين درس‌گفتن سكوت مىكند و باز به زحمت بيان مينمايد بهرصورت چند ساعت طرف صبح و چند ساعت طرف عصر به كار درس ما ميپردازد و چند ماه هم به اين ترتيب ميگذرد در ضمن آقاى معلم براى اينكه هم بدولت‌آباد نيايد و هم از فايدهء معلمى ما محروم نماند پدرم را ترغيب مىكند ما را بيكى از مدرسه‌هاى اصفهان كه براى اقامت و تحصيل علوم مذهبى طلاب داير است بفرستد و خود آمده در مدرسه بما درس بدهد . پدرم اين رأى را پسنديده در مدرسه صدر كه يكى از بهترين مدرسه‌هاى اصفهان و از بناهاى حاج محمد حسين خان صدر اصفهانى است حجره‌ئى براى ما ميگيرد . حجره‌هاى اين مدرسه بعضى محل اقامت طلاب غريب و بومى است كه روز و شب اقامت دارند و بعضى محل تحصيل اشخاصى است كه در شهر خانه دارند روزها بمدرسه ميروند و شبها در خانهء خود ميمانند من و برادرم در يكى از زاويه‌هاى مدرسه صدر داراى يك حجره روزانه ميشويم از دولت‌آباد ميرويم به اصفهان با يك لله پيرمرد مقدس از مردم دولت‌آباد كه فى الجمله سواد خواندن و نوشتن دارد ملاحسين نام . ملاحسين مردى است ما بين شصت و هفتاد سال ريش بلندى دارد كه با حنا قرمز مىكند عمامه كرباس سفيدى بر سر ميبندد و قباى كرباس آبىرنگى در بر ، عباى كهنه سياهى بر دوش گيوه ضخيمى در پا تسبيح درشت زردرنگى در دست دارد و دائم صلوات ميفرستد ملاحسين ميخواهد بر ما تحكم كند اما ما از او اطاعت نميكنيم او هم مجبور است با ما همراهى نمايد شبها در خانه خود هر وقت پدر و مادرم دولت‌آباد باشند تنها ميمانيم و با يك زندگانى بىوضع و بىترتيب بسر ميبريم صبح زود يعنى يك ساعت پيش از آنكه آفتاب طلوع كند ملا حسين ما را از خواب بيدار كرده در بجا آوردن نماز صبح و زود بمدرسه رفتن تعجيل مينمايد بىآنكه چيزى خورده باشيم در هواى